|
دلم خیلی گرفته.احساس تنهایی می کنم.احساس می کنم تو این دنیای بزرگ واسه هیچ کس مهم نیستم.اصلا نمی دونم واسه چی زنده ام واسه چی زندگی می کنم. قبلا یکی رو داشتم که وقتی دلم می گرفت باهاش بداخلاقی می کردم اونم با حرفاش آرومم می کرد.الان چیکار کنم؟الان دردمو به کی بگم که گوش کنه؟ از همه آدما خسته شدم .حوصله هیچ کسو ندارم مخصوصا پسرا. امشب بعد کلی وقت دوباره اشکم دارن میان پایین.از اون شبایی که باید سرمو بذارم رو بالشت خیسم تا خواب برم
دلم میخواد بمیرم
saaaalaaaaaaaaam 4tir oomadam khoone.emtehana ham bad nabood,term akhar bood dg mohem in bood ke hamaro pas mikonam.vaaaaaaaay rooze akhar
تازه رسیدم خونه.سفر این دفعه اصلاً بهم خوش نگذشت همش دپرس بودم تقصیر من نبود زن داداشم حامله است اخلاقش شده بود عین سگ خیلی خسته ام.از زندگیم خسته شدم کاش می شد یه جوری جلو زمانو گرفت که دیگه جلو نره.من خیلی دیوونه ام نه؟ همیشه دوستام حسرت زندگیمو می خورن حتی الانم خیلی ها حسودیشون می شه به زندگیم.همه چی دارم یه مامان بابای خوب که خیلی هوامو دارن آخه ته تغاریشونم و جز من کسی رو ندارن،ماشین،خونه،شغل آیندم هم که مشخصه...اما هیچ کدوم اینا واسه من معنی نداره شاید چون تو رفاه بودم قدر نمی دونم اما بخدا اینا هیچ کدوم واسم ارزش نداره،همه ظاهر زندگیو می بینن کسی از دل من خبر نداره نمی خوام نا شکری کنم خدایا شکرت که این همه نعمت دادی بهم نمی دونم چرا اینقدر نا امیدم و هیچ لذتی از زندگیم نمی برم خدایااااااااااااااااااااا شکرت
داریم میرین شهرستان یه سر به فک و فامیل مامی بزنیم فعلا بای
حقیقت زندگی: هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن، هرچی "صادق" ترباشی بیشتر بهت دروغ میگن، هرچی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند، هرچی قلبتو اسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن و اگر بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله می گیرند...
امروز اومدم خونه.تو این ترم واسه بار اول ۱۰ روز موندم خوابگاه.ترم آخره پشیمونم که کاش بیشتر می موندم و با بچه ها خوش بودم اما خوب نمی شد تو مدرسه مامان کلی کار داشتم. ۲۱ امتحانام شروع میشه تا ۴ تیر.وای اصلاً حس درس خوندن نیست
من اومدم خونه.این هفته دوشنبه اومدم بخاطر جشن مدرسه. از دوشنبه که رسیدم درگیر کارای جشن بودم.اولین بار بود مجری شده بودم و توی بلندگو حرف می زدم خیلی استرس داشتم تو هر جمله ای که می خوندم یه سوتی می دادم این هفته کلی کار عملی دارم اما حسش نیست.خدارو شکر که کلاس موسیقی امروزم کنسل شد آخه حس اونم نداشتم که برم
این اولین پستیه که دارم می ذارم تو وبلاگم.امیدوارم این وبلاگ دفترچه خاطراتم باشه.
الان دیگه دیروقته.وقت خاطره نوشتن ندارم باید ساعت ۵:۳۰ بیدار شم که برم بندر.آخرهفته میام و همه چیو می نویسم. خدایا دوستت دارم
|
About![]()
سلام
Home
|