تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

دلم خیلی گرفته.احساس تنهایی می کنم.احساس می کنم تو این دنیای بزرگ واسه هیچ کس مهم نیستم.اصلا نمی دونم واسه چی زنده ام واسه چی زندگی می کنم.

قبلا یکی رو داشتم که وقتی دلم می گرفت باهاش بداخلاقی می کردم اونم با حرفاش آرومم می کرد.الان چیکار کنم؟الان دردمو به کی بگم که گوش کنه؟ از همه آدما خسته شدم .حوصله هیچ کسو ندارم مخصوصا پسرا.

امشب بعد کلی وقت دوباره اشکم دارن میان پایین.از اون شبایی که باید سرمو بذارم رو بالشت خیسم تا خواب برم

                         

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت0:6توسط بی نام | |

+نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت23:44توسط بی نام | |

دلم میخواد بمیرم

+نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت0:29توسط بی نام | |

saaaalaaaaaaaaam

4tir oomadam khoone.emtehana ham bad nabood,term akhar bood dg mohem in bood ke hamaro pas mikonam.vaaaaaaaay rooze akharjodayi kheyli sakht bood.2sal baham zendegi karde boodiminghadr gerye kardim ke hamamoon dashtim bihal mishodim.makhsoosn mano najme...che khaterhayi baham dashtim...shaba ta2/3 harf mizadimo mikhandidim.hamash miyoomad pisham migoft boosam kon bacheha behesh migoftan to 2jensi hasti...akheyyyyy delam barash ye zare shode.che zood 2sal gozashtbavaram nemishe tamoom shode....     

+نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت0:34توسط بی نام | |

تازه رسیدم خونه.سفر این دفعه اصلاً بهم خوش نگذشت همش دپرس بودم تقصیر من نبود زن داداشم حامله است اخلاقش شده بود عین سگ همش پاچه می گرفت بخاطر همین اعصاب واسه ما نذاشته بود

خیلی خسته ام.از زندگیم خسته شدم کاش می شد یه جوری جلو زمانو گرفت که دیگه جلو نره.من خیلی دیوونه ام نه؟ همیشه دوستام حسرت زندگیمو می خورن حتی الانم خیلی ها حسودیشون می شه به زندگیم.همه چی دارم یه مامان بابای خوب که خیلی هوامو دارن آخه ته تغاریشونم و جز من کسی رو ندارن،ماشین،خونه،شغل آیندم هم که مشخصه...اما هیچ کدوم اینا واسه من معنی نداره شاید چون تو رفاه بودم قدر نمی دونم اما بخدا اینا هیچ کدوم واسم ارزش نداره،همه ظاهر زندگیو می بینن کسی از دل من خبر نداره

نمی خوام نا شکری کنم خدایا شکرت که این همه نعمت دادی بهم

نمی دونم چرا اینقدر نا امیدم و هیچ لذتی از زندگیم نمی برمبعضی وقتا اینقدر از خودم بدم میاد که آرزوی مرگ می کنم.امشبم از اون شباست که دلم نا آرومه و باید خالی شه تا راحت خواب برم...

خدایااااااااااااااااااااا شکرت

+نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت0:1توسط بی نام | |

داریم میرین شهرستان یه سر به فک و فامیل مامی بزنیم همه دارن این روزا درس می خونن من دارم این ور و اون ور میرمدوشنبه سه شنبه برمی گردم

فعلا بای

+نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت17:5توسط بی نام | |

حقیقت زندگی:

هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن،

 هرچی "صادق" ترباشی بیشتر بهت دروغ میگن،

 هرچی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند،

هرچی قلبتو اسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن و اگر بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله می گیرند...

+نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت0:24توسط بی نام | |

امروز اومدم خونه.تو  این ترم واسه بار اول ۱۰ روز موندم خوابگاه.ترم آخره پشیمونم که کاش بیشتر می موندم و با بچه ها خوش بودم اما خوب نمی شد تو مدرسه مامان کلی کار داشتم.

۲۱ امتحانام شروع میشه تا ۴ تیر.وای اصلاً حس درس خوندن نیست

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت0:27توسط بی نام | |

من اومدم خونه.این هفته دوشنبه اومدم بخاطر جشن مدرسه. از دوشنبه که رسیدم درگیر کارای جشن بودم.اولین بار بود مجری شده بودم و توی بلندگو حرف می زدم خیلی استرس داشتم تو هر جمله ای که می خوندم یه سوتی می دادم ولی در کل جشن به خوبی برگزار شد.از خستگی از دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم تا ۵ عصر امروز

این هفته کلی کار عملی دارم اما حسش نیست.خدارو شکر که کلاس موسیقی امروزم کنسل شد آخه حس اونم نداشتم که برم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت18:54توسط بی نام | |

این اولین پستیه که دارم می ذارم تو وبلاگم.امیدوارم این وبلاگ دفترچه خاطراتم باشه.

الان دیگه دیروقته.وقت خاطره نوشتن ندارم باید ساعت ۵:۳۰ بیدار شم که برم بندر.آخرهفته میام و همه چیو می نویسم.

خدایا دوستت دارم

+نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت0:32توسط بی نام | |